کمیک استریپ!
گربه نره مدیر تحریریهست و روباه مکار سردبیرمون...
همه مردم هم پینوکیو...
من؟ هنوز نمیدونم کدوم طرفم...
پ.ن: اون قسمتی که به پینوکیو گفتن پولهاتو بکار...
جنگجویی که منم
ناآرامیها و تحولات زندگیم یه سور زده به تحولات خاورمیانه...
از آن شبهای کشدار تنبلی است که حتی حال خوابیدن ندارم. دانای کلم نشسته روبهروم و تمام فیلم زندگیم رو مو به مو تحلیل/ تفسیر/ حتی تحقیر میکنه. دلم دیروز رو میخواد که کلی سورپرایز شدم. که کلی حس خوشبختی کردم مثل همه این دوسال و خوردهای گذشته. انگار یه دستی ورق زده کتاب رو. رسیده به یه فصل جدید.
حالا شده روزهایی که باید به جنگ بروم با دست خالی برای حکومت تازه استقلالیافته. باید یادم باشد که چه حرفی رو کجا میزنم. به کی میزنم. خودم انتخاب کردهام این جنگ تن به تن رو. همینه که قوی نگه میدارتم. ترسم رو ازم میگیره. میدونم اما ده سال بعد مثلا به این روزها که نگاه کنم دلم غنج میرود از خوشی بی پایانی که خواهیم داشت.
پ.ن: آشنا جان لااقل یک ایمیلی، چیزی...
سلامی به آفتاب...
پنجرهای شاید باید واسطه باشد که چشم توی چشم آفتاب بیندازیم و خیره شویم توی نگاه درخشانش. آفتاب هم که نباشد ابری، آبی آسمانی هست که چشمانمان بیهوده نچرخند پی هیچ چیزی که همه جا را پر کرده.
بعد این همه وقت...
یک موقعهایی بی بهانه مینشستم و مینوشتم. حالا با این همه بهانه برای نوشتن، این همه حرف برای گفتن نمیدانم چه بگویم و چه بنویسم. حالا هی توی ذهنم اسم بیماریهای روانی چرخ میخورد و نظریههای رواندرمانی. حالا هی توی خیابان و اتوبوس و تاکسی و آدمهای اطراف چشم میگردانم و گوش تیز میکنم که ببینم چه چیزهایی میشود از لای حرفها و حرکات آدمها فهمید. سعی میکنم بفهمم چقدرشان نقاب است و چقدر از خود واقعیشان را نشان میدهند. نه که بفهمم سعی میکنم.
یک چیز را خوب فهمیدهام. آدمها مثل پازلند. باید تکههایشان را پیدا کنی و بچینی کنار هم. هی تکهها را جابجا کنی تا یک قسمتشان خودش را نشان بدهد. آدمها تا دلتان بخواهد نقاب دارند. آنقدر که خود واقعیشان خیلی وقتها گم میشود. آدمها سختند...
اتفاق
برای من یک جور عجیبی اتفاق افتاد. بی که بفهمم. بی که بدانم چکار میکنم قدمهایم را تند کردم و خودم را انداختم توی آغوش حادثه. اول ترس بود. بعد گذاشتم راه مرا ببرد. گذاشتم راه من را پیدا کند. پیدا کرد. راهی که میرسید به عمق من را پیدا کرد و ادامه داد مرا.
برای تو هم لابد یک جور دیگری بود. بی که بدانی، اتفاق افتاد.
من حالا میترسم. آغوش میخواهم که پناهم بدهد. که بگوید در امانی از تندباد. سردم هم شده. حتی تب هم دارم. داغ داغ. بدنم میلرزد و انگار که نتوانی تکان بخوری. دستت را که میگیرم هر دو میلرزیم. هر دو تب میکنیم. این همان نفسی است که بند میآید. همان اشکی که میچکد. همان آهی که... اصلا دلم هم دارد میلرزد.
دیوانه بازی
9 روز مانده به کنکور نشستهام توی کتابخانه و لای جزوههای روش تحقیق دیوانهبازی کریستن بوبن را میخوانم. دختر دائم میگریزد. از خودش... از اطرافیانش... از زندگیای که احاطهاش کرده. بار اولی که متاب را خواندم دخترک چقدر شبیه من بود اما اینبار از هم دور بودیم. دخترک آنقدر گرفت تا کمی آرام گرفت و در اتاق یک هتل نشسته و زندگیاش را برایمان تعریف میکند. شباهتمان همین بود که هر دو گریختیم تا به خودمان برسیم.
فکر کنم دارم به خودم میرسم. البته شاید... هنوز مطمئن نیستم. همیشه عاشق یک زندگی زیرزمینی بودم. یک زندگی که فقط مال من باشد... فقط من در آن زندگی کنم و.... حالا هم دارمش هم میترسم که تمام شده باشد.
حالا فقط میترسم.
بدجور میترسم.
...ها
1. دلم برات تنگ شده انسیه...
....................................................
2. 11 شب میخوابم... 7 صبح بیدار میشوم...
3. هی خواب میبینم تصادف کردهام... (عمو فروید کجایی؟!)
4. کاکتوسها...
5. دلمان مسافرت میخواهد...
6. دستهات...
7. امشب تو اون تیکهی تاریک پشت کتابخونه بوی ادکلنت میاومد...
8. زمان دست تو افتاده...
9. با احترام نسبت به نظر شما: آدمک پشت گوشیم بیشتر شبیه آدمایی شیرین عقله تا خوشحال و لبخند به لب...
10.
دنیای قشنگ نو
دنیای جدیدی ساختهای برایم. پر از آرامش. پر از آرامش. پر از آرامش...
حالا این شهر مال من شده. تهران با همهی سیاهیهایش مال من شده. تهران با همهی شلوغیاش مال من شده. بس که توی کوچههایش نفس کشیدهایم. بس که قدمهایمان کنار هم بوده. بس که صبحهایش را... شبهایش را... غروبهایش را با هم دیدهایم. بس که برای رسیدن به هم این شهر را قدم زدهایم...
استیصال!!!
نمیدونم چیکارکنم!
بیارمش تو دنیای خیال یا تو همون واقعیت نگهش دارم؟!
راه
نه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمیشود
به سنگی بدل نمیشوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره گم میشوم
هر طور شده این راه را تا آخر میروم...
کیکاووس یاکیده
یک حرف از هزاران
چقدر سعی میکنیم رفتارهای بد اطرافیانمون رو در مورد خودمون درک کنیم؟ اصلا آیا باید این رفتارها رو درک کرد؟ چند بار میشه این نوع رفتارها رو درک کرد؟ چند بار باید این نوع رفتارها رو درک کرد؟ تا حالا همه یا یکی از این سوالها رو از خودتون پرسیدیدن؟ جوابتون چی بوده؟ اگه به این نتیجه رسیدین که شما همیشه سعی میکنید رفتارهای دیگران رو درک کنید و یه جوری طرف مقابلتون رو از خطا مبرا بدونین و همیشه سعی کنین یه دلیلی برای اون رفتار پیدا کنین، مطمئن باشین با این کار رو سر در راهروی ارتباطاتتون نوشتین: شما هر رفتاری میتونین با من داشته باشین چون من هرگز شما رو مقصر نمیدونم
دردم گرفته
یک وقتهایی هی منتظری... هی منتظری... هی منتظری... هی نمیشود...
هی منتظر بودم... هی منتظر بودم... نشد...
4 سال از این نشدن میگذرد...
دلم یک عالمه بغض دارد...
زمان چه چیزهایی را نشانت میدهد!
این اصلا چیزی نیست که توی دلم سنگینی میکند... درد بزرگیست... در یک کلمه حرف... درد انتظار بی ثمر...
سری که درد میکند و دستمال ندارد
با آقای نویسنده داریم قدم میزنیم که دن کیشوت از آنطرف خیابان برایمان دست تکان میدهد. به آقای نویسنده گفتم که بهش توجه نکند اما دیر شده بود دیگر. برایش دست تکان داده بود. در چشم به هم زدنی دن کیشوت آمد اینطرف خیابان. مانده بودم با این زرهای که تن دارد چطور اینقدر فرز و چابک میدود. به سنت تمام شوالیههای قرون وسطی ادای احترام کرد و اگر میگذاشتم دستم را هم میبوسید.
آقای نویسنده در مقابل چشمان حیرتزدهی من دن کیشوت را شام دعوت کرد بیاید خانهی ما. هر چه ایما و اشاره هم کردم افاقه نکرد. آخرش گفتم اِ آقای نویسنده حواستون نیست که فردا شازده کوچولو امتحان داره... آقای نویسنده اصلا خودش را از تک و تا نینداخت و گفت اشکال نداره... یه شب که هزار شب نمیشه... در اولین فرصت باید یک جلسهی اضطراری بگذارم در مورد این دعوتهای بی مناسبت.
حالا از آن روز عصر چند روزی گذشته و دن کیشوت اصلا خیال رفتن ندارد. هر شب با آقای نویسنده منچ و مارو پله بازی میکنند.
خوش گذشتانه
از این به بعد یک رویه را طی خواهم کرد. هیچ کس، هیچ کجا و در مورد هیچ کاری عکسالعملی جز تا ببینیم چه میشود را از من نخواد دید. اصلا میخواهم ببینم چه میشود اگر به هیچ چیز توجه نکرد. مطمئنم هیچ چیز نمیشود. تازه اینطوری زندگی لبخند بیشتری میزند و من بیشتر خوش خوشانم میشود.
امروز میخواستم بروم دانشگاه. بعد دیدم روبه روی در خانهی هنرمندان ایستادهام. بهار به طرز وحشتناکی به آنجا حمله کرده بود. میخواستم بروم روی پشت بام که دیدم بالاتر از طبقهی دوم نمیشود رفت. آمدم پایین و از آن مغازهی کوچک دیدن کردم. کلی هم ذوق کردم با دیدن آن همه چیزهای جنگولک. خرید کردن را گذاشتم برای دفعهی دیگر. بعدترش آمدم بیرون و نشستم روی نیمکتی که رو به حوض بود. همینطور برای خودم آنجا نشستم و به آدمهایی که تنها تنها یا دو تا دوتا یا چند تا چند تا از جلوم رد میشدند نگاه کردم. بعد تر که خسته شدم دیدم رسیدهام به خیابان طالقانی. در راستای همینطوری گشت و گذار کردن رسیدم به خیابان ولیعصر و بعد هم میدان ولیعصر.
امروز کلا روز باشکوهی بود. احتمالا این برنامههای گشت و گذارهای همینطوری را ادامه خواهم داد. کلی کیفور شدم.

