خوانش


هر لحظه یک غیر منتظره است که ما را در برمی‌گیرد

کمیک استریپ!

گربه نره مدیر تحریریه‌ست و روباه مکار سردبیرمون...

همه مردم هم پینوکیو...

من؟ هنوز نمیدونم کدوم طرفم...

پ.ن: اون قسمتی که به پینوکیو گفتن پولهاتو بکار...

   + لی لا - ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٢

جنگجویی که منم

ناآرامی‌ها و تحولات زندگی‌م یه سور زده به تحولات خاورمیانه...

از آن شب‌های کشدار تنبلی است که حتی حال خوابیدن ندارم. دانای کل‌م نشسته روبه‌روم و تمام  فیلم زندگی‌م رو مو به مو تحلیل/ تفسیر/ حتی تحقیر می‌کنه. دلم دیروز رو می‌خواد که کلی سورپرایز شدم. که کلی حس خوشبختی کردم مثل همه این دوسال و خورده‌ای گذشته. انگار یه دستی ورق زده کتاب رو. رسیده به یه فصل جدید.

حالا شده روزهایی که باید به جنگ بروم با دست خالی برای حکومت تازه استقلال‌یافته. باید یادم باشد که چه حرفی رو کجا می‌زنم. به کی می‌زنم. خودم انتخاب کرده‌ام این جنگ تن به تن رو. همینه که قوی نگه می‌دارتم. ترسم رو ازم می‌گیره. می‌دونم اما ده سال بعد مثلا به این روزها که نگاه کنم  دلم غنج می‌رود از خوشی بی پایانی که خواهیم داشت.

 

پ.ن: آشنا جان لااقل یک ایمیلی، چیزی...

   + لی لا - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳٩٠/٧/۸

سلامی به آفتاب...

    پنجره‌ای شاید باید واسطه باشد که چشم توی چشم آفتاب بیندازیم و خیره شویم توی نگاه درخشانش. آفتاب هم که نباشد ابری، آبی آسمانی هست که چشمانمان بیهوده نچرخند پی هیچ چیزی که همه جا را پر کرده.

   + لی لا - ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۸

بعد این همه وقت...

یک موقع­هایی بی بهانه می­نشستم و می­نوشتم. حالا با این همه بهانه برای نوشتن، این همه حرف برای گفتن نمی­دانم چه بگویم و چه بنویسم. حالا هی توی ذهنم اسم بیماری­های روانی چرخ می­خورد و  نظریه­های روان­درمانی. حالا هی توی خیابان و اتوبوس و تاکسی و آدم­های اطراف چشم می­گردانم و گوش تیز می­کنم که ببینم چه چیزهایی می­شود از لای حرف­ها و حرکات آدم­ها فهمید. سعی می­کنم بفهمم چقدرشان نقاب است و چقدر از خود واقعیشان را نشان می­دهند. نه که بفهمم سعی می­کنم.

یک چیز را خوب فهمیده­ام. آدم­ها مثل پازلند. باید تکه­هایشان را پیدا کنی و بچینی کنار هم. هی تکه­ها را جابجا کنی تا یک قسمتشان خودش را نشان بدهد. آدم­ها تا دلتان بخواهد نقاب دارند. آنقدر که خود واقعیشان خیلی وقت­ها گم می­شود. آدم­ها سختند...

   + لی لا - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢

اتفاق

برای من یک جور عجیبی اتفاق افتاد. بی که بفهمم. بی که بدانم چکار می­کنم قدم­هایم را تند کردم و خودم را انداختم توی آغوش حادثه. اول ترس بود. بعد گذاشتم راه مرا ببرد. گذاشتم راه من را پیدا کند. پیدا کرد. راهی که می­رسید به عمق من را پیدا کرد و ادامه داد مرا.

برای تو هم لابد یک جور دیگری بود. بی که بدانی، اتفاق افتاد.

من حالا می­ترسم. آغوش می­خواهم که پناهم بدهد. که بگوید در امانی از تندباد. سردم هم شده. حتی تب هم دارم. داغ داغ. بدنم می­لرزد و انگار که نتوانی تکان بخوری. دستت را که می­گیرم هر دو می­لرزیم. هر دو تب می­کنیم. این همان نفسی است که بند می­آید. همان اشکی که می­چکد. همان آهی که... اصلا دلم هم دارد می­لرزد.

 

   + لی لا - ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٦

دیوانه بازی

9 روز مانده به کنکور نشسته­ام توی کتابخانه و لای جزوه­های روش تحقیق دیوانه­بازی کریستن بوبن را می­خوانم. دختر دائم می­گریزد. از خودش... از اطرافیانش... از زندگی­ای که احاطه­اش کرده. بار اولی که متاب را خواندم دخترک چقدر شبیه من بود اما اینبار از هم دور بودیم. دخترک آنقدر گرفت تا کمی آرام گرفت و در اتاق یک هتل نشسته و زندگی­اش را برایمان تعریف می­کند. شباهتمان همین بود که هر دو گریختیم تا به خودمان برسیم.

فکر کنم دارم به خودم می­رسم. البته شاید... هنوز مطمئن نیستم. همیشه عاشق یک زندگی زیرزمینی بودم. یک زندگی که فقط مال من باشد... فقط من در آن زندگی کنم و.... حالا هم دارمش هم می­ترسم که تمام شده باشد.

حالا فقط می­ترسم.

بدجور می­ترسم.

   + لی لا - ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٩

...ها

1. دلم برات تنگ شده انسیه...

....................................................

2. 11 شب می­خوابم... 7 صبح بیدار می­شوم...

3. هی خواب می­بینم تصادف کرده­ام... (عمو فروید کجایی؟!)

4. کاکتوس­ها...

5. دلمان مسافرت می­خواهد...

6. دست­هات...

7. امشب تو اون تیکه­ی تاریک پشت کتابخونه بوی ادکلنت می­اومد...

8. زمان دست تو افتاده...

9. با احترام نسبت به نظر شما: آدمک پشت گوشیم بیشتر شبیه آدمایی شیرین عقله تا خوشحال و لبخند به لب...

10.

   + لی لا - ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٩

دنیای قشنگ نو

دنیای جدیدی ساخته­ای برایم. پر از آرامش. پر از آرامش. پر از آرامش...

حالا این شهر مال من شده. تهران با همه­ی سیاهی­هایش مال من شده. تهران با همه­ی شلوغی­اش مال من شده. بس که توی کوچه­هایش نفس کشیده­ایم. بس که قدم­هایمان کنار هم بوده. بس که صبح­هایش را... شب­هایش را... غروب­هایش را با هم دیده­ایم. بس که برای رسیدن به هم این شهر را قدم زده­ایم...

 

   + لی لا - ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٧

استیصال!!!

نمی­دونم چیکارکنم!

بیارمش تو دنیای خیال یا تو همون واقعیت نگهش دارم؟!

 

   + لی لا - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٦

راه

نه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمی‌شود
به سنگی بدل نمی‌شوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می‌شوم
دوباره راه می‌افتم
دوباره گم می‌شوم
هر طور شده این راه را تا آخر می‌روم...

کیکاووس یاکیده

   + لی لا - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۱

یک حرف از هزاران

چقدر سعی می­کنیم رفتارهای بد اطرافیانمون رو در مورد خودمون درک کنیم؟

اصلا آیا باید این رفتارها رو درک کرد؟

چند بار می­شه این نوع رفتارها رو درک کرد؟

چند بار باید این نوع رفتارها رو درک کرد؟

 

تا حالا همه یا یکی از این سوال­ها رو از خودتون پرسیدیدن؟ جوابتون چی بوده؟

اگه به این نتیجه رسیدین که شما همیشه سعی می­کنید رفتارهای دیگران رو درک کنید و یه جوری طرف مقابلتون رو از خطا مبرا بدونین و همیشه سعی کنین یه دلیلی برای اون رفتار پیدا کنین، مطمئن باشین با این کار رو سر در راهروی ارتباطاتتون نوشتین:

 

شما هر رفتاری می­تونین با من داشته باشین

چون من هرگز شما رو مقصر نمی­دونم

 

   + لی لا - ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٥

دردم گرفته

یک وقت­هایی هی منتظری... هی منتظری... هی منتظری... هی نمی­شود...

هی منتظر بودم... هی منتظر بودم... نشد...

4 سال از این نشدن می­گذرد...

دلم یک عالمه بغض دارد...

زمان چه چیزهایی را نشانت می­دهد!

 

این اصلا چیزی نیست که توی دلم سنگینی می­کند... درد بزرگی­ست... در یک کلمه حرف... درد انتظار بی ثمر...

   + لی لا - ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٢/۱٢

سری که درد میکند و دستمال ندارد

با آقای نویسنده داریم قدم می­زنیم که دن کیشوت از آنطرف خیابان برایمان دست تکان می­دهد. به آقای نویسنده گفتم که بهش توجه نکند اما دیر شده بود دیگر. برایش دست تکان داده بود. در چشم به هم زدنی دن کیشوت آمد اینطرف خیابان. مانده بودم با این زره­ای که تن دارد چطور اینقدر فرز و چابک می­دود. به سنت تمام شوالیه­های قرون وسطی ادای احترام کرد و اگر می­گذاشتم دستم را هم می­بوسید.

آقای نویسنده در مقابل چشمان حیرت­زده­ی من دن کیشوت را شام دعوت کرد بیاید خانه­ی ما. هر چه ایما و اشاره هم کردم افاقه نکرد. آخرش گفتم اِ آقای نویسنده حواستون نیست که فردا شازده کوچولو امتحان داره... آقای نویسنده اصلا خودش را از تک و تا نینداخت و گفت اشکال نداره... یه شب که هزار شب نمیشه... در اولین فرصت باید یک جلسه­ی اضطراری بگذارم در مورد این دعوت­های بی مناسبت.

حالا از آن روز عصر چند روزی گذشته و دن کیشوت اصلا خیال رفتن ندارد. هر شب با آقای نویسنده منچ و مارو پله بازی می­کنند.

   + لی لا - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٦

خوش گذشتانه

از این به بعد یک رویه را طی خواهم کرد. هیچ کس، هیچ کجا و در مورد هیچ کاری عکس­العملی جز تا ببینیم چه می­شود را از من نخواد دید. اصلا می­خواهم ببینم چه می­شود اگر به هیچ چیز توجه نکرد. مطمئنم هیچ چیز نمی­شود. تازه اینطوری زندگی لبخند بیشتری می­زند و من بیشتر خوش خوشانم می­شود.

امروز می­خواستم بروم دانشگاه. بعد دیدم روبه روی در خانه­ی هنرمندان ایستاده­ام. بهار به طرز وحشتناکی به آنجا حمله کرده بود. می­خواستم بروم روی پشت بام که دیدم بالاتر از طبقه­ی دوم نمی­شود رفت. آمدم پایین و از آن مغازه­ی کوچک دیدن کردم. کلی هم ذوق کردم با دیدن آن همه چیزهای جنگولک. خرید کردن را گذاشتم برای دفعه­ی دیگر. بعدترش آمدم بیرون و نشستم روی نیمکتی که رو به حوض بود. همینطور برای خودم آنجا نشستم و به آدم­هایی که تنها تنها یا دو تا دوتا یا چند تا چند تا از جلوم رد می­شدند نگاه کردم. بعد تر که خسته شدم دیدم رسیده­ام به خیابان طالقانی. در راستای همینطوری گشت و گذار کردن رسیدم به خیابان ولیعصر و بعد هم میدان ولیعصر.

امروز کلا روز باشکوهی بود. احتمالا این برنامه­های گشت و گذارهای همینطوری را ادامه خواهم داد. کلی کیفور شدم.

 

 

   + لی لا - ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱/٢٥